تبليغاتX
چشمه ی سلسبیل

چشمه ی سلسبیل

 

 

"سقیهم ربٌهم شرابا طهورا"

 

هر کرا امروز شراب محبٌت نیست فردا او را شراب طهور نیست.امروز شراب محبٌت از کاس معرفت میاشامند و فردا شراب طهور در حضرت ملک غفور می نوشند.امروز شراب محبٌت در بهشت عرفان و فردا شراب طهور در بهشت رضوان.بهشت عرفان امروز دل عارفانست دیوارش ایمان و اسلام و زمینش اخلاص و معرفت اشجار تسبیح و تهلیل انهار تقوی و توکٌل دور و قصور از علم و زهد غرفه و منظر از صدق و یقین رضوانش رضا بقضا.هر کرا امروز فردوس دل او آراسته بطاعت و عبادت بود.فردا او را فردوس رضوان بود.آن فردوس که دیوار او از زر و سیم زمین او یاقوت و زبرجد تربت از مشک و عنبز انهار آب و شیر و می و عسل شراب تسنیم و رحیق و سلسبیل طعام لحم طیر بر مائده ی خلد خدمتگاران ولدان و غلمان غمگسار حورا و عینا رفیقان حبیب و خلیل حریفان شهدا و صالحین.نشستنگاه مساکن طیٌبه تکیه گاه سرر مرفوعه تماشاگاه مقعد صدق  و حظیره ی قدس.نظاره گاه جمال و جلال حق.فردا همه ی مومنان حق را به بینند امٌا هر یکی بر قدر شناخت خویش بیند.

 

پیر طریقت گفت:در دیدار بانبازی چه لذت بود؟مجلسی باید از زحمت اغیار خالی و دوست متجلی و نگرنده در دیده فانی.آن چشم که درو نگرد هرگز فرا کرده نبود.آن دیده که او را دید بر آن دیده تاش نبود.خوانده ی او هرگز بدبخت نبود.نزدیک کرده ی او را در دو گیتی جای نبود.مصحوب او را ببهشت حاجت نبود.مست او را جز ازو ساقی نبود."وسقیهم ربٌهم شرابا طهورا"

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 9:21  توسط الهه آرانیـان،سیده فاطمه سعادت دار  | 

 

 

" انٌ الابرار یشربون من کاس کان مزاجها کافورا"

 

براستی که نیکان و نیک مردان فردا در بهشت شراب می آشامند از جام لطف شرابی برنگ کافور ببوی مشک شرابی براندازه ی بایسته نه از قدر بایست چیزی کاسته و نه افزونی بسر آمده.کاسته و دربایسته هر دو عیب است و بهشت از عیب رسته.

 

 

"عینا یشرب بها عباد الله یفجرٌونها تفجیرا"

 

 

چشمه ای از بوم بهشت روان و فرمان بهشتی بدو روان می رانند آن را چنانکه می خواهند آنجا که خواهند.در بالا و در نشیب بر قصور و غرف بر فرش و بساط بر سندس و اسبرق روان دریابنده و رونده و بیجان نه جامه ازو تر نه او را بر هیچ کدر گذر.چشمها بر هم گشاده کافور در زنجبیل و زنجبیل در کافور.این از برودت رسته و آن از حرارت دور.هر یکی بر حدٌ اعتدال بداشته.نه مصنوع خلق و نه از خلق دریغ داشته.شراب بی کدر شارب بی سکر.ساقی دیده ور.شراب انس در جام قدس در مجلس وجود بر بساط شهود از دست دوست در عین عیان بی هیچ زحمت در میان.ای جوانمرد شراب آن شرابست که دست غیب در جام دل ریزد.دیده ی جان نوش کند:

 

واسکر القوم دور کاس                                    و کان سکری من المدیر

 

قومی را شراب مست کرد و مرا دیدار ساقی.لاجرم ایشان در آن مستی فانی شدند و من درین مستی باقی.

بزرگی را بخواب نمودند که :معروف کرخی گرد عرش طواف می کرد و ربٌ العزٌه فریشتگان را می گفت:او را شناسید؟-گفتند:نه-گفت:معروف کرخی است.بمهر ما مست شده تا دیده ی او بر ما نیاید هشیار نگردد:

 

آن را که به دوستی ورا مست کنند                    عالم همه در همٌت وی پست کنند

در دوستیش نیستیی هست کنند                          آنگه بشراب وصل سرمست کنند

 

شراب دو است:یکی امروز یکی فردا:امروز شراب ایناس و فردا شراب کاس.امروز شراب از منبع لطف روان فردا شراب طهور از کف رحمن.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 9:50  توسط الهه آرانیـان،سیده فاطمه سعادت دار  | 

 

 

"بسم الله الرحمن الرحیم"

 

بنام او که عقلها خیره در جلال و عظمت او بنام او که خردها سراسیمه در عالم مشیت بی علت او.بنام او که برهان کبریاء او هم کبریاء او.دلیل هستی او هم هستی او.بنام او که عبارت از مدح و ثناء او بدستوری او یاد داشت و یاد کرد او بفرمان او.بنام او که طلب او بکشش او و یافت او بعنایت او.کدام تن بین نه گداخته ی قهر او؟و کدام دل بینی نه نواخته ی لطف او؟ کدام جانست نه در مخلب باز عزت او؟ کدام سرشت نه سرمست شراب محبت او؟ کدام چشم است نه منتظر دیدار او؟ کدام گوش است نه در آرزوی گفتار او؟ رو بزاویه ی درویشان گذری کن تا بینی سوز طلب و.بکوی خراباتیان شو تا بینی درد نایافت او.در کلیسای ترسلیان نشاط جست و جوی او.در کنشت جهودان آرزوی یافت او.در آتشگاه گبران درد واماندگی از او.

 

دل داده بسی بینم و دلدار یکی                   جوینده ی یار بی عدد یار یکی

 

الهی همه عالم تو را می خواهند.کار آن دارد که تا تو کرا خواهی بناز کسی که تو او را خواهی که اگر برگردد ز تو او را در راهی.قوله تعالی:

 

هل اتی علی الانسان حین من الدهر لم یکن شیئا مذکورا

 

مفسران گفتند:انسان اینجا آدم است و "حین من الدهر" اشارتست به آن روزگار که جسدی بود بیروح میان مکه و طائف افکنده چهل سال.اگر کسی گوید:چه حکمتست در آن که آدم را چهل سال میان مکه و طائف چنان بگذاشت و در آفرینش وی مهلت افکند؟-جواب آنست که:ظاهر آدم از گل بود و در گل مهلت نمی بایست اما در دل مهلت می بایست.نه مهلت قدرت می گویم که مهلت حشمت می گویم.آدم نه چون دیگر مخلوقات بود که آفرینش ایشان به کن فیکون تمام شد.آدم در آفرینش اصل بود و دیگر مخلوقت تبع وی بود.هر چه آفرید از بهر آدم آفرید و آدم را از بهر خود آفرید."خلقتک فردا" لفرد".در نهاد آدم دلی می باید که مرا شناسد.زبانی می باید که مرا ستاید.دیده ای می باید که مرا بیند.دستی می باید که کاس وصل گیرد.قدمی می باید که در راه ما رود.اگر بلحظتی در وجود آرم قدرت خود آشکارا کرده باشم و اگر سالها در میان آرم حشمت و بزرگی وی پیدا کرده باشم و ما حشمت دوستان خود آشکارا کردن دوسترا ز آن داریم که قدرت خود نمودن.زهی دولت و کرامت که از درگاه عزت روی به آدم نهاد که او را بصد هزار ناز و اعزاز در راه آورد و طراز راز "ان الله اصطفی آدم" بر کسوت دولت او کشید و خال اقبال "و نفخت فیه من روحی" بر رخسار جمال صفوت او زد و خلعت رفعت "لما خلقت بیدی" در وی پوشد و بمقامیش رسانید که در صف صفوت بر بساط شهود او را شراب محبت داد.وز مناط ثریا تا منقطع ثری امین حشمت اویست و ملائکه ی ملکوت را سجود او فرمود و آنگه با اینهمه کرامت که با وی کرد حشمت و رتبت و منزلت وی پدید نیامد تا خطاب "وعصی آدم" درو پیوست آنگه حشمت وی پیدا شد.زیرا که نواخت در وقت موافقت دلیل کرامت نبود.نواخت در وقت مخالف دلیل عز و کرامت بود.آدم چون بر تخت جمال و کمال بود و تاج اقبال بر سر و حله ی کرامت در بر.چه عجب بود گر ملک بر وی کشند و آنگه با عصیان و مخافت تاج "ثم اجتبیه ربه" بر سر خود بیند!مردی که عیال دارد و با وی در صحبت است باش تا فراق در میان افتد.آنگه دوست پدید آید.آدم دوست بود.لکن دوستی وی پوشیده ی نعمت بهشت بود.زیرا که نه هر کجا نعمت بود آنجا دوستی بود.همه روم پر از نعمت زر و سیم است و آنجا ذره ای محبت نه.پس چون حجاب بهشت از پیش آدم برخاست حقیقت محبت آشکارا گشت.ابلیس آنگه که ابلیس بود کس ندانست که ابلیس است و نه نیز خود دانست.عابدی و ساجدی می نمود کمر خدمت بسته و چهره بآب موافقت شسته چون پایش بلغزید پدید آمد که نه دوست است و نه بنده.و آدم صفی دوست بود لکن سرٌ دوستی درستر نعمت بود.چون پایش بلغزید پدید آمد که هم دوست است و هم بنده.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 0:0  توسط الهه آرانیـان،سیده فاطمه سعادت دار  | 

business article
*
*
*
*

*
*
*
*
*
*
*