تبليغاتX
چشمه ی سلسبیل

چشمه ی سلسبیل

 

 

"سقیهم ربٌهم شرابا طهورا"

 

هر کرا امروز شراب محبٌت نیست فردا او را شراب طهور نیست.امروز شراب محبٌت از کاس معرفت میاشامند و فردا شراب طهور در حضرت ملک غفور می نوشند.امروز شراب محبٌت در بهشت عرفان و فردا شراب طهور در بهشت رضوان.بهشت عرفان امروز دل عارفانست دیوارش ایمان و اسلام و زمینش اخلاص و معرفت اشجار تسبیح و تهلیل انهار تقوی و توکٌل دور و قصور از علم و زهد غرفه و منظر از صدق و یقین رضوانش رضا بقضا.هر کرا امروز فردوس دل او آراسته بطاعت و عبادت بود.فردا او را فردوس رضوان بود.آن فردوس که دیوار او از زر و سیم زمین او یاقوت و زبرجد تربت از مشک و عنبز انهار آب و شیر و می و عسل شراب تسنیم و رحیق و سلسبیل طعام لحم طیر بر مائده ی خلد خدمتگاران ولدان و غلمان غمگسار حورا و عینا رفیقان حبیب و خلیل حریفان شهدا و صالحین.نشستنگاه مساکن طیٌبه تکیه گاه سرر مرفوعه تماشاگاه مقعد صدق  و حظیره ی قدس.نظاره گاه جمال و جلال حق.فردا همه ی مومنان حق را به بینند امٌا هر یکی بر قدر شناخت خویش بیند.

 

پیر طریقت گفت:در دیدار بانبازی چه لذت بود؟مجلسی باید از زحمت اغیار خالی و دوست متجلی و نگرنده در دیده فانی.آن چشم که درو نگرد هرگز فرا کرده نبود.آن دیده که او را دید بر آن دیده تاش نبود.خوانده ی او هرگز بدبخت نبود.نزدیک کرده ی او را در دو گیتی جای نبود.مصحوب او را ببهشت حاجت نبود.مست او را جز ازو ساقی نبود."وسقیهم ربٌهم شرابا طهورا"

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 9:21  توسط الهه آرانیـان،سیده فاطمه سعادت دار  | 

 

 

" انٌ الابرار یشربون من کاس کان مزاجها کافورا"

 

براستی که نیکان و نیک مردان فردا در بهشت شراب می آشامند از جام لطف شرابی برنگ کافور ببوی مشک شرابی براندازه ی بایسته نه از قدر بایست چیزی کاسته و نه افزونی بسر آمده.کاسته و دربایسته هر دو عیب است و بهشت از عیب رسته.

 

 

"عینا یشرب بها عباد الله یفجرٌونها تفجیرا"

 

 

چشمه ای از بوم بهشت روان و فرمان بهشتی بدو روان می رانند آن را چنانکه می خواهند آنجا که خواهند.در بالا و در نشیب بر قصور و غرف بر فرش و بساط بر سندس و اسبرق روان دریابنده و رونده و بیجان نه جامه ازو تر نه او را بر هیچ کدر گذر.چشمها بر هم گشاده کافور در زنجبیل و زنجبیل در کافور.این از برودت رسته و آن از حرارت دور.هر یکی بر حدٌ اعتدال بداشته.نه مصنوع خلق و نه از خلق دریغ داشته.شراب بی کدر شارب بی سکر.ساقی دیده ور.شراب انس در جام قدس در مجلس وجود بر بساط شهود از دست دوست در عین عیان بی هیچ زحمت در میان.ای جوانمرد شراب آن شرابست که دست غیب در جام دل ریزد.دیده ی جان نوش کند:

 

واسکر القوم دور کاس                                    و کان سکری من المدیر

 

قومی را شراب مست کرد و مرا دیدار ساقی.لاجرم ایشان در آن مستی فانی شدند و من درین مستی باقی.

بزرگی را بخواب نمودند که :معروف کرخی گرد عرش طواف می کرد و ربٌ العزٌه فریشتگان را می گفت:او را شناسید؟-گفتند:نه-گفت:معروف کرخی است.بمهر ما مست شده تا دیده ی او بر ما نیاید هشیار نگردد:

 

آن را که به دوستی ورا مست کنند                    عالم همه در همٌت وی پست کنند

در دوستیش نیستیی هست کنند                          آنگه بشراب وصل سرمست کنند

 

شراب دو است:یکی امروز یکی فردا:امروز شراب ایناس و فردا شراب کاس.امروز شراب از منبع لطف روان فردا شراب طهور از کف رحمن.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 9:50  توسط الهه آرانیـان،سیده فاطمه سعادت دار  | 

 

 

"بسم الله الرحمن الرحیم"

 

بنام او که عقلها خیره در جلال و عظمت او بنام او که خردها سراسیمه در عالم مشیت بی علت او.بنام او که برهان کبریاء او هم کبریاء او.دلیل هستی او هم هستی او.بنام او که عبارت از مدح و ثناء او بدستوری او یاد داشت و یاد کرد او بفرمان او.بنام او که طلب او بکشش او و یافت او بعنایت او.کدام تن بین نه گداخته ی قهر او؟و کدام دل بینی نه نواخته ی لطف او؟ کدام جانست نه در مخلب باز عزت او؟ کدام سرشت نه سرمست شراب محبت او؟ کدام چشم است نه منتظر دیدار او؟ کدام گوش است نه در آرزوی گفتار او؟ رو بزاویه ی درویشان گذری کن تا بینی سوز طلب و.بکوی خراباتیان شو تا بینی درد نایافت او.در کلیسای ترسلیان نشاط جست و جوی او.در کنشت جهودان آرزوی یافت او.در آتشگاه گبران درد واماندگی از او.

 

دل داده بسی بینم و دلدار یکی                   جوینده ی یار بی عدد یار یکی

 

الهی همه عالم تو را می خواهند.کار آن دارد که تا تو کرا خواهی بناز کسی که تو او را خواهی که اگر برگردد ز تو او را در راهی.قوله تعالی:

 

هل اتی علی الانسان حین من الدهر لم یکن شیئا مذکورا

 

مفسران گفتند:انسان اینجا آدم است و "حین من الدهر" اشارتست به آن روزگار که جسدی بود بیروح میان مکه و طائف افکنده چهل سال.اگر کسی گوید:چه حکمتست در آن که آدم را چهل سال میان مکه و طائف چنان بگذاشت و در آفرینش وی مهلت افکند؟-جواب آنست که:ظاهر آدم از گل بود و در گل مهلت نمی بایست اما در دل مهلت می بایست.نه مهلت قدرت می گویم که مهلت حشمت می گویم.آدم نه چون دیگر مخلوقات بود که آفرینش ایشان به کن فیکون تمام شد.آدم در آفرینش اصل بود و دیگر مخلوقت تبع وی بود.هر چه آفرید از بهر آدم آفرید و آدم را از بهر خود آفرید."خلقتک فردا" لفرد".در نهاد آدم دلی می باید که مرا شناسد.زبانی می باید که مرا ستاید.دیده ای می باید که مرا بیند.دستی می باید که کاس وصل گیرد.قدمی می باید که در راه ما رود.اگر بلحظتی در وجود آرم قدرت خود آشکارا کرده باشم و اگر سالها در میان آرم حشمت و بزرگی وی پیدا کرده باشم و ما حشمت دوستان خود آشکارا کردن دوسترا ز آن داریم که قدرت خود نمودن.زهی دولت و کرامت که از درگاه عزت روی به آدم نهاد که او را بصد هزار ناز و اعزاز در راه آورد و طراز راز "ان الله اصطفی آدم" بر کسوت دولت او کشید و خال اقبال "و نفخت فیه من روحی" بر رخسار جمال صفوت او زد و خلعت رفعت "لما خلقت بیدی" در وی پوشد و بمقامیش رسانید که در صف صفوت بر بساط شهود او را شراب محبت داد.وز مناط ثریا تا منقطع ثری امین حشمت اویست و ملائکه ی ملکوت را سجود او فرمود و آنگه با اینهمه کرامت که با وی کرد حشمت و رتبت و منزلت وی پدید نیامد تا خطاب "وعصی آدم" درو پیوست آنگه حشمت وی پیدا شد.زیرا که نواخت در وقت موافقت دلیل کرامت نبود.نواخت در وقت مخالف دلیل عز و کرامت بود.آدم چون بر تخت جمال و کمال بود و تاج اقبال بر سر و حله ی کرامت در بر.چه عجب بود گر ملک بر وی کشند و آنگه با عصیان و مخافت تاج "ثم اجتبیه ربه" بر سر خود بیند!مردی که عیال دارد و با وی در صحبت است باش تا فراق در میان افتد.آنگه دوست پدید آید.آدم دوست بود.لکن دوستی وی پوشیده ی نعمت بهشت بود.زیرا که نه هر کجا نعمت بود آنجا دوستی بود.همه روم پر از نعمت زر و سیم است و آنجا ذره ای محبت نه.پس چون حجاب بهشت از پیش آدم برخاست حقیقت محبت آشکارا گشت.ابلیس آنگه که ابلیس بود کس ندانست که ابلیس است و نه نیز خود دانست.عابدی و ساجدی می نمود کمر خدمت بسته و چهره بآب موافقت شسته چون پایش بلغزید پدید آمد که نه دوست است و نه بنده.و آدم صفی دوست بود لکن سرٌ دوستی درستر نعمت بود.چون پایش بلغزید پدید آمد که هم دوست است و هم بنده.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 0:0  توسط الهه آرانیـان،سیده فاطمه سعادت دار  | 

 

 

خداوند انسان را آفرید ، هدفی داشت.هدف٬ انسان ها هستند که به جایی برسند که

عاشقانه خدا را بپرستند .... و خداوند خلق کرد و امتحان کرد و آنها آنطور که باید

خدا را پرستش نکردند پس آنها رفتند و گروهی دیگر جای آنها را گرفتند و این قانون

ادامه دارد تا جاییکه روزی برسد افرادی بیایند که بتوانند هدف خلقت رو برآورده کنند.

گروهی را می آورد که خدا آنها را دوست دارد و آنها هم خدا را دوست دارند.

 

در سوره ی محمد آیه ی 38 آمده :

اگر شما روی بگردانید خداوند شما را به گروهی غیر خودتان تبدیل می کند تا اینکه آنها

مثل شما نباشند منظور این است که خدا انسان را آفرید که می تواند بهترین یا بدترین

موجود زنده باشد اکثر انسانها راحت طلبند و در عمل ٬ به خوبی رفتار نمی کنند

و خدا دوست دارد هدف خلقت هر چه زودتر صورت پذیرد ولی انسانها با اعمالشان

این هدف رابه تاخیر می اندازند و خدا تاریخ گذشتگان را به ما تذکر میدهد ولی ما

چشممان را روی همه ی اینها می بندیم چون نفس راحت طلب است ...

 

و این یک هشدار است به ما که اگه شما هم در وظایفتان کوتاهی کنید شما را

هم می برد و گروهی دیگر می آورد ...تا زمانی که افرادی بیایند تاعاشق خدا باشند ...

 

می دانید اهل بیت چطور بودند؟خواستشان خواست خدا بود یعنی خواستی جز

خواست خدا نداشتند.

 

سوره دهر آیه ی 31 :

خداوند داخل می کند در رحمتش هر کس را که بخواهد و برای ظالمین

عذاب دردناکی را آماده می کند .

( اگه افرادی در رحمتش وارد نمی شوند به واسطه ی اعمالشان است و کسایی که

در رحمتش وارد می شوند به واسطه ی اعمالشان)

 

سوره ی آل عمران 140 :

خدا ظالمین را دوست ندارد ( نتیجه ظلمشان محروم ماندن از رحمت خدا )

ظالم کیست؟ کسی که به خودش ، خدا و مردم ظلم می کند.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 9:43  توسط الهه آرانیـان،سیده فاطمه سعادت دار  | 

 

فاطمه ای فاطمه! ای که بزرگوار و عزیز و بلند مرتبه و صاحب یقینی! ای دختر بهترین مردمان عالم! مگر نمی بینی مسکین بینوایی مقابل در خانه ایستاده و صدای التماس و زاری بلند است؟ خدا را می خواند و به ما از گرسنگی شکایت می کند.

بدان که هر کس در گرو اعمال خویش است و نیکوکاران اعمال صالح خویش را به وام می سپارند.

موعد وام آنان بهشت برین است و خداوند آن را بر خسیس و بخیل حرام کرده.

برای بخیلان جایگاه خوار و ذلیلی است که همان دوزخ است و سجین و نوشیدنی او صدید و غسلیق بوده و جاودانه در آن خواهد ماند.

این علی است که همسرش فاطمه دخت پیامبر را این چنین به برترین خصال ستوده و به عظمت و کرامت می خواند و خوان کرم به او سپرده و وی را به اطعام مسکین یاد آوری می نماید.

و فاطمه چه پاسخ می دهد؟ او نیز می فرماید :

ای پسر عموی عزیز من امر و فرمان شما را شنیده و اطاعت می کنم و از هیچ ملامتگر بی چیزی باکی ندارم. پیشه من کرم و احسان به بینوایان و برّ و نیکی به آنهاست و در این جهان از هیچ مشقت و سختی باکی ندارم.

زیرا می دانم که پاداش تمام اینها بهشت جاویدان است و من به آن وارد شده و شفاعت را خداوند به من اختصاص داده است.

و به این گونه سفره ای را می گشایند به بهانه آن نذر.

کدام نذر؟!

همان نذر که آن روز اهل بیت عصمت برای عافیت حسین (ع) به درگاه پروردگار نمودند.

و حکایت آن روز؟!

پیامبر اکرم (ص) به منزل دختر دلبند خود زهرای مرضیه (س) به عبادت رفته تا از دو نوباوه ی شیرین زبان خود که با چهره ای زرد و تنی تب آلود در بستر بیماری خوابیده اند دیدار نماید. آن روز پیامبر (ص) دو جگر گوشه خود را در آغوش فشرد و گفت علی جان ای کاش برای شفای اینان نذری کنی.

به این ترتیب هم علی (ع) و هم فاطمه(س) ونیز حسن و حسین (ع) هر یک سه روز روزه نذر کرده و فضه خدمتکار خانه نیز به آنها پیوست.

چند روز گذشت حسین(ع) بهبود یافته و وقت اداء نذر فرا رسید. اهل منزل روزه گرفتند. آن روز فاطمه (س) مقداری جو را که دستمزد ریسیدن پشم بود آسیاب کرده و ۵ قرص نان پخت و بعد از نماز عشاء همه برای افطار آماده شدند که ناگاه صدای حزینی از پشت در به گوش رسیده که خود را مسکین معرفی نموده و طلب طعام می نمود. علی (ع) بی معطلی قرص نان خود را به مسکین بخشید و بقیه اهل منزل نیز چنین کردند.

شب بعد یتیمی و شب سوم اسیری به هنگام افطار رسیدند و بر سر خوان کرم اهل بیت (ع) می نشیند و عطایی به تمام کمال دریافت می کنند. پس خدا این سفره گسترده را با نزول آیاتی چند ستود و فرمود :

«همانا نیکوکاران در بهشت از نوشیدنی می آشامند که به طعم کافور است و از چشمه ای گوارا می نوشد که به اختیارشان هر کجا که بخواهند جاریست. آنها وفا می کنند به نذر و می ترسند از روزی که سختی آن همه اهل محشر را فرا می گیرد و به خاطر دوستی با خدا فقیر و یتیم و اسیر را طعام می دهند و می گویند ما فقط برای رضای خدا به شما طعام داده و از شما پاداش نمی طلبیم ... (سوره دهر آیات ۵ تا۱۱) (تفسیر کشاف زمحشری)

اما ای کاش ما نیز در آن عصر حاضر بوده واز دست آن خاندان چیزی به عطا گرفته و بر سر آن خوان گشوده می نشستیم.

مگر ننشسته ایم ؟ آن خوان کرم تا ابد گسترده است و خوانی که وسعت آن کران تا کران آفرینش و میهمان آن، همه خلایق اند. از ازل تا ابد هر جنبنده ای که پای برهستی نهاده و می نهد میهمان این سفره اند. تحفه آن نه فقط طعام و غذا که هر نعمت و برکتی از معرفت و علم و ...هر آنچه خداوند روزی بندگان نموده در این خوان مهیاست.

و در آن دنیا؟

برای یاران و یاوران و دوستداران، شفاعت و بهشت و حور و قصور و آسایش و نعمت ابدی...

اما امروز سراغ این سفره رنگین پر برکت را از که باید گرفت؟

امروز خوان سالار این خوان گسترده، کریم کریمان، از تبار کریمان، مهدی فاطمه (عج) است که به یمن او آفریدگان روزی می خورند و نعمت زندگی می یابند و آسمان بر فراز زمین برافراشته می ماند.

پس سهم ما از این خوان؟

به قدر همت و به اشتهای طلب خود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 8:37  توسط الهه آرانیـان،سیده فاطمه سعادت دار  | 

                                                        

                                                TinyPic image

                                                    

خدا برای اولیای خودش شرابی دارد که وقتی این شراب را به آنها می دهد ، پاک و خالص میشوند، به رقص در می آیند، آننقدر که ذوب خدا میشوند . ما این موضوع را نمی توانیم بفهمیم چون ممکن است در این دنیا هم عاشق نشده باشیم که بفهمیم وقتی در آن دنیا عاشق و معشوق ( که هر دو در حقیقت عاشقند) به وصال هم می رسند چه می شود.

 

این شراب شراب انس و معرفت است.

 

در سوره ی هل اتی از شراب زنجبیلی و کافوری نام برده شده. زنجبیل را به کسانی می دهند که طبعشان سرد است و حرکتشان کند. کافور را به کسانی می دهند که طبعشان گرم است و حرکتشان تند.

این شراب در همین دنیا هم هست.

 

                       رو مجرد شو مجرد را ببین        رو قیامت شو قیامت را ببین

                                                

+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 9:31  توسط الهه آرانیـان،سیده فاطمه سعادت دار  | 

                                    TinyPic image

 

خاندان گرامی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) اصل وجود و بخشش بودند. از این رو، به مردم در برطرف ساختن مشکلات آنان توجه و عنایتی خاص داشتند. این عنایت تا بدان اندازه بود که گاهی موارد خود گرسنه می ماندند، اما دیگران را سیر می کردند. نمونه ی آشکار آن را می توان در ذیل سوره ی « هل اتی » به خوبی دریافت.

* الغدیر جلد 3 صفحه ی 107 تا 111 ؛ احقاق الحق جلد 3 صفحه ی 117 تا 175

خاندان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) این کارها را برای به دست آوردن شهرت و عنوان در میان مردم انجام نمی دادند، بلکه هدف آن بزرگواران رضایت پروردگار و دوستی و کسب محبوبیت در پیشگاه خداوند بوده است. از این رو، در سوره ی «هل اتی» بدین حقیقت تصریح شده و خداوند در همین راستا در آیه ی 9 سوره ی انسان چنین می فرمایند:

 

انما نطعمکم لوجه الله

 

آری! امامان شیعه علیهم السلام در تاریکی شب آذوقه و نان مستمندان را بر دوش می کشیدند و به سرای آنان می رفتند و کمک می نمودند.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 9:36  توسط الهه آرانیـان،سیده فاطمه سعادت دار  | 

                                     

                                        TinyPic image                                       

پيامبر به ابوذر فرمودند: “زهد آن نيست كه دنيا را در دست نداشته باشي. بلكه زهد آن است كه دنيا را در دل جاي ندهي.” يعني مال ومنال داشته باشي ولي به آن دل نبندي. حب دنيا به كوچكي وبزرگي كاري ندارد. به عالمي كه محتضر شده بود هر چه اصرار كردند كه شهادتين را بگو، نگفت واز دنيا رفت. بعد از مرگ او را در خواب ديدند. از اوپرسيدند: چرا شهادتين نگفتي ورفتي؟ گفت: من پوست آهويي داشتم كه روي آن مي نشستم و به آن وابسته شده بودم. هنگام احتضار، شيطان آن را جلوي چشمم گرفت وگفت: اگر شهادتين را بگويي اين را آتش ميزنم. من هم كه نمي دانستم كه اين حال احتضار است، فكر مي كردم كه خواب مي بينم. شهادتين را نگفتم ورفتم. گاهي اوقات يك چيز بي ارزش دنيايي ما را گول مي زند وگرفتار مي كند. رابطه حضرت زينب وامام حسين وعشق اين خواهر وبرادر شهره ي عالم است، اما جايي كه به خاطر خدا بايد از هم جدا شوند، از هم دل مي كنند. آنقدر با معرفت بود كه حتي با جنازه ي برادر كه بر خورد كرد، خدا را فراموش نكرد. خدا در حق اهل بيت پيامبر سوره نازل كرد. چون هنگام افطار غذاي خود را بخشيدند. يعني امتحان روز به روز سخت تر مي شود. اسير ، مسلمان نبود. مشرك بود. ما اگر باشيم مي گوييم: « چراغي كه به خانه رواست به مسجد حرام است.» حضرت علي (عليه السلام) با وجود اينكه 3 روز بود خودش و فرزندانش چيزي نخورده بودند غذا را به اسير مشرك (كه دم در آمده بود براي گدايي) بخشيدند. فضّه كنيز حضرت زهرا (سلام الله) نيز با آنان همراه بود. در آن سوره به فضّه اشاره كرده اند. تمرين كرده اند كه اطعام ديگران از اطعام خودشان مهمتر است. در سوره ي انسان (دهر) خداوند 12 پاداش به اين خانواده عطا كرده ا ست (جالب اين است كه به احترام حضرت زهرا سلام الله  كلمه ي «حور العين» در اين سوره  نمي آيد.) يا مثلا حضرت علي عليه السلام دفاع از حضرت زهرا سلام الله عليها را به خاطر خدا كنار مي گذارد. (البته دفاع از جسم حضرت را نه دفاع از مسلك او را).

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 9:45  توسط الهه آرانیـان،سیده فاطمه سعادت دار  | 

 

TinyPic image                                

                    

"اولياي الهي اگرچه نسبت به خدا فقير صرفند ولي نسبت به مادون او غني و بي نياز از همه چيز هستند.چنانچه در آيه 9 سوره دهر است:انما نطعمكم لوجه الله.....  تنها اين نيست كه اهل بيت نان افطاري را به مسكين و يتيم و اسير مرحمت كردند بلكه همه آياتي كه درباره طعام انسان نازل شده اگر قرينه بر اختصاص به طعام مادي نداشته باشد هم ناظر به طعام مادي است هم ناظر به طعام معنوي.
و اطعام كننده ها هم عترت طاهرين هستند كه هم طعام ظاهر ميدهند (چنانچه اينكار را كردند)و هم طعام باطن كه علوم و معارف است........

خليفه ي خدا دو پيام دارد:

-نسبت به مادون ميفرمايد:انما نطعمكم لوجه الله


-نسبت به مافوق خود كه عبد محض اوست ميگويد:انا نخاف من ربنا يوما"عبوسا" قمطريرا "آیه10"

کتاب مبادی اخلاق در قرآن آقای جوادی آملی

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 9:18  توسط الهه آرانیـان،سیده فاطمه سعادت دار  | 

 

                              TinyPic image

در مورد آیه دوم سوره انسان که به آغاز خلقت انسان از نطفه اشاره شده،دو نکته هست که برایمان تداعی می شود. 
یکی دور شدن از غرورهست؛ همانطور که امیرالمؤمنین(ع) در حکمت 454 می فرمایند:
"
فرزند آدمی را بافخر فروشی چه کار؟ او که آغاز نطفه‌ای گندیده و در پایان مرداری بدبو است، نه می‌تواند روزی خویش را فراهم کند و نه مرگ را از خود براند."

 
و نکته ی دیگری هم که به ذهن می آید قدرت خداوند متعال و توکل به ذات متعال هستی بخش هست، ما ربی داریم که ما را از یه نطفه به اینجا رسانده، پس بی معنا هست وقتی در یک موقعیت سخت قرار می‌گیریم یا با مشکلی برخورد می‌کنیم، ناامید شویم، کسی را داریم (که در عین حال غیر از آن هم کسی را نداریم) که همه چیز ما به دست او است و بر هر کاری قدرت دارد.

 

ان الله علی کل شی قدیر

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 10:11  توسط الهه آرانیـان،سیده فاطمه سعادت دار  | 

                                  TinyPic image

 

 

 

اشاره به مضامين سوره مبارکه دهر
اين سوره در آغاز، خلقت انسان را بعد از آنكه نامى از او در ميان نبود خاطرنشان مى سازد، و سپس مى فرمايد كه خداى تعالى او را به راهى كه تنها راه اوست هدايت كرد، حال يا اين انسان شكر هدايتش را مى گزارد، و يا كفران مى كند. آنگاه مى فرمايد براى كافران انواعى از عذاب و براى ابرار الوانى از نعمت آماده كرده ، و اوصاف آن نعمت ها را در طى هجده آيه شرح مى دهد، و همين دليل است بر اينكه مقصود اصلى هم بيان همين جهت بوده .
و پس از بيان اوصاف آن نعمت ، روى سخن را به رسول گرامى خود نموده مى فرمايد: قرآن نازل شده از ناحيه اوست ، و مايه تذكر بشر است ، پس بايد كه در برابر حكم پروردگار خود صابر باشد، و هوا و هوس هاى كفار را پيروى نكند، و بايد كه پروردگار خود را صبح و شام به ياد بياورد و براى او شبها به سجده بيفتد، و شبى طولانى تسبيح گويد. و اين سوره به شهادت سياقى كه دارد يا همه اش و يا حداقل اوائل آن كه دوازده آيه است ، در مدينه و نه آيه ذيلش در مكه نازل شده است . روايات ائمه اهل بيت (عليهم السلام ) همه متفقند بر اينكه اين سوره در مدينه نازل شده ، روايات اهل سنت هم در اين باره بسيار زياد است .
با اين حال بعضى گفته اند: اين سوره تماميش در مكه نازل شده است.
 


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 193
 

 

هَلْ أَتى عَلى الانسنِ حِينٌ مِّنَ الدَّهْرِ لَمْ يَكُن شيْئاً مَّذْكُوراً
 


استفهام در اين آيه براى تثبيت مطلب است ، و در نتيجه معنا را به طور سربسته اثبات مى كند، و معناى آن اين است كه به طور مسلم روزگارى بوده كه نام و نشانى از انسان نبوده ، و چه بسا مقصود آن مفسرى هم كه گفته كلمه
((هل )) در اين آيه به معناى كلمه ((قد)) است همين باشد، نه اينكه خواسته باشد بگويد: يكى از معانى كلمه ((هل )) ((بتحقيق )) است ، كه بعضى خيال كرده اند.
و مراد از
((انسان )) در اين آيه جنس بشر است ، و اما اينكه بعضى گفته اند: مراد از آن آدم ابو البشر است ، با آيه بعدى سازگار نيست ، چون آدم ابو البشر از نطفه خلق نشده ، و آيه بعدى در باره همين انسان مى فرمايد ((انا خلقنا الانسان من نطفه )).
و كلمه
((حين )) به معناى يك قطعه محدود از زمان است ، حال چه كوتاه باشد و چه طولانى ، و كلمه دهر به معناى زمانى ممتد و طولانى و بدون حد است ، يعنى زمانى كه نه اولش مشخص است ، و نه آخرش .
مراد از اينكه انسان شى ء مذكورى نبوده ، و احتجاجى كه اين بيان متضمّن است
و منظور از جمله
((شيئا مذكورا)) اين است كه انسان چيزى نبود كه با ذكر نامش جزو مذكورات باشد مثلا چيزى در مقابل زمين يا آسمان و خشكى و ترى و غيره بوده باشد، و بدين جهت نامى از او در ميان نبود. هنوز خلق نشده بود تا موجود بشود و مثل ساير موجودات نامش برده شود، و گفته شود: آسمان ، زمين ، انسان ، درخت و غيره ، پس مذكور بودن انسان كنايه است از موجود بودن بالفعل او، و نفى آن يعنى نفى مذكور بودنش تنها به مذكور بودنش خورده ، نه به اصل شى ء بودن انسان ، نمى خواهد بفرمايد انسان شى ء نبود، چون مى دانيم ، شى ء بوده ، ولى شيئى كه مذكور شود نبوده ، شاهدش اين است كه مى فرمايد: ((انا خلقنا الانسان من نطفه ...)) براى اينكه مى فهماند كه ماده انسان موجود بوده ، و ليكن هنوز بالفعل به صورت انسان در نيامده بود. و زمينه آيه شريفه و آيات بعدش زمينه احتجاج است مى خواهد بفهماند انسان موجودى است حادث ، كه در پديد آمدنش نيازمند به صانعى است تا او را بسازد و خالقى كه او را خلق كند، و همينطور هم بوده است ، پروردگارش او را آفريده و به تدبير ربوبيش به ادوات شعور يعنى سمع و بصر مجهزش كرده ، تا با آن ادوات شعور به راه حق هدايت شود، راهى كه در طول حياتش واجب است طى كند، حال اگر كفران كند به سوى عذابى اليم مى رود، و اگر شكر كند به سوى نعيمى مقيم سير مى كند.

 


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 194
 

 

و معناى آيه اين است كه : ((هل اتى - قد اتى )): به تحقيق آمد بر آدمى قطعه اى محدود از زمانى ممتد و غير محدود در حالى كه انسان بالفعل در شمار مذكورات نبود.
 

إِنَّا خَلَقْنَا الانسنَ مِن نُّطفَةٍ أَمْشاجٍ نَّبْتَلِيهِ فَجَعَلْنَهُ سمِيعَا بَصِيراً
 


كلمه
((نطفه )) در اصل به معناى آبى اندك بوده ، و سپس استعمالش ‍ در آب ذكوريت حيوانات كه منشا توليد مثل است بر معناى اصلى غلبه يافته ، و كلمه ((امشاج )) جمع كلمه ((مشيج )) و يا ((مشج )) - به دو فتحه - و يا مشج - به فتحه اول و كسره دوم - است ، و اين سه كلمه به معناى مخلوط و ممتزج است ، و اگر نطفه را به اين صفت معرفى كرده ، به اعتبار اجزاى مختلف آن و يا به اعتبار مخلوط شدن آب نر با آب ماده است .
مقصود از ابتلاء انسان (نبتليه ) و آنچه از تفريع
((فجعلناه سميعا بصيرا)) بر آن استفاده مى شود.
و كلمه
((ابتلاء)) كه جمله ((نبتليه )) از آن مشتق است ، به معناى نقل چيزى از حالى به حالى و طورى به طور ديگر است ، مثلا طلا را در بوته ابتلا مى كنند، تا ذوب شود و به شكلى كه مى خواهند در آيد، و خداى تعالى انسان را ابتلا مى كند، يعنى از نطفه خلقش مى كند، و سپس آن نطفه را علقه و علقه را مضغه مى كند، تا آخر اطوارى كه يكى پس از ديگرى به او مى دهد، تا در آخر خلقتى ديگرش مى كند.
بعضى از مفسرين گفته اند: مراد از ابتلاى انسان ، امتحان او از راه تكليف است ، ليكن اين سخن با تفريع
((فجعلناه سميعا بصيرا)) نمى سازد، چون سميع و بصير شدن انسان نمى تواند متفرع بر امتحان انسان باشد، و اگر مراد از آن تكليف بود جا داشت تكليف را متفرع بر سميع و بصير بودن انسان كند، نه به عكس ، و اگر از اين اشكال جواب بدهند، و بگويند كلام پس و پيش شده ، و تقدير: ((خلقناه من نطفه امشاج فجعلناه سميعا بصيرا لنبتليه )) است ، قابل اعتنا نيست .
((فجعلناه سميعا بصيرا)) - سياق آيات و مخصوصا آيه ((انا هديناه السبيل ...)) مى فهماند كه ذكر سميع و بصير كردن بشر، براى اين بوده كه به وسيله آن تدبير ربوبى را به باد آورده ، بفهماند تدبير ربوبى اقتضا كرد تا براى رساندن انسان به غايت هستيش ، او را سميع و بصير كند، تا آيات داله بر مبداء و معاد را ببيند، و كلمه حق را كه از جانب پروردگارش ‍ و از راه ارسال رسل و انزال كتب مى رسد بشنود، و اين ديدن و شنيدن او را به سلوك راه حق ، و سير در مسير حيات ايمان و عمل صالح وادار سازد، اگر وادار شد خداى تعالى او را به نعيم ابدى مى رساند و گر نه به عذاب مخلد دچارشان مى سازد.

 


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 195
 

 

در آيه مورد بحث با اينكه كلمه ((انسان )) قبلا ذكر شده بود، و جا داشت به ضمير آن اكتفا كند، و بفرمايد ((انا خلقناه ...)) اگر دوباره خود كلمه را ذكر كرد، به حكم اينكه همواره وضع اسم ظاهر در موضع ضمير براى افاده نكته اى است ، براى اين بوده كه مسجل كند خداى تعالى خالق و مدبر امر او است .
و معناى آيه اين است كه : ما انسان را از نطفه اى خلق كرديم كه اجزايى است مختلط و ممتزج ، در حالى كه ما او را از حالى به حالى ، و از طورى به طورى نقل مى دهيم ، و به همين منظور او را سميع و بصير كرديم ، تا دعوت الهى را كه به وى مى رسد بشنود، و آيات الهى و داله بر وحدانيت او و بر نبوت و معاد را ببيند.
 

إِنَّا هَدَيْنَهُ السبِيلَ إِمَّا شاكِراً وَ إِمَّا كَفُوراً
 


كلمه
((هدايت )) به معناى ارائه طريق است ، نه رساندن به مطلوب ، و مراد از سبيل ، سبيل به حقيقت معناى كلمه است ، و آن مسيرى است كه آدمى را به غايت مطلوب برساند، و غايت مطلوب همان حق است .
معناى شكر و كفر و دو نكته اى كه از آيه :
((انّا هديناهالسبيل امّا شاكرا و كفورا)) استفاده مى شود
و كلمه
((شكر)) به معناى آن است كه نعمت را طورى آشكار به كار ببرى كه به همه بفهمانى اين نعمت را فلان منعم به من داده ،و ما تفسير اين كلمه را در ذيل آيه و سيجزى ((اللّه الشاكرين )) ايراد نموده ، گفتيم حقيقت شاكر بودن بنده براى خدا اين است كه خالص براى پروردگارش باشد، و در مقابل ، كفران به معناى استعمال آن به نحوى است كه از خلق بپوشانى كه اين نعمت از منعم است .
و دو جمله
((اما شاكرا)) و ((و اما كفورا)) دو حال هستند از ضمير در ((هديناه ))، نه از كلمه ((سبيل )) - كه بعضى پنداشته اند - و كلمه ((اما- يا)) تقسيم و تنويع را مى رساند، و آيه را چنين معنا مى دهد: مردم در قبال هدايتى كه ما كرديم دو قسم و دو نوعند، يا شاكرند و يا كفور، خلاصه چه شاكر باشند و چه كفور، به هر حال هدايت شده اند.
و تعبير به
((اما شاكرا و اما كفورا)) بر دو نكته دلالت دارد:
نكته اول اينكه : مراد از سبيل ، سنت و طريقه اى است كه بر هر انسانى واجب است كه در زندگى دنيائيش آن را بپيمايد، و با پيمودن آن به سعادت دنيا و آخرت برسد، كه اين سبيل او را به كرامت زلفى ، و قرب
پروردگارش سوق مى دهد، كرامتى كه حاصلش دين حق است كه نزد خداى تعالى همان اسلام است .

 


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 196
 

 

اين را گفتيم تا روشن گردد اينكه بعضى از مفسرين سبيل را به راه بيرون شدن انسان از رحم تفسير كرده اند تفسير صحيحى نيست .
نكته دوم - كه اين تعبير بر آن دلالت دارد - اين است كه : آن سبيلى كه خدا بدان هدايت كرده سبيلى است اختيارى ، و شكر و كفرى كه مترتب بر اين هدايت است ، در جو اختيار انسان قرار گرفته ، هر فردى به هر يك از آن دو كه بخواهد مى تواند متصف شود، و اكراه و اجبارى در كارش ‍ نيست ، همچنان كه در جاى ديگر فرمود:
((ثم السبيل يسره ))، و اينكه در آخر سوره فرموده : ((فمن شاء اتخذ الى ربه سبيلا و ما تشاون الا ان يشاء الله )) مى فهماند آنچه از بنده وابسته به اراده خداى تعالى است مشيت بنده است ، نه عمل بنده ، كه مورد مشيت خود بنده است ، پس اين آيه هم نمى خواهد تاءثير مشيت بنده در عمل او را نفى كند، كه مكرر در اين كتاب به اين نكته اشاره كرده ايم .
فرق بين هدايت تكوينى و هدايت تشريعى
و هدايتى كه خود نوعى اعلام از ناحيه خداى تعالى و علامت گذارى بر سر راه بشريت است ، دو قسم است :
قسم اول هدايت فطرى است : و آن عبارت از اين است كه بشر را به نوعى خلقت آفريده ، و هستيش را به الهامى مجهز كرده كه با آن الهام اعتقاد حق و عمل صالح را تشخيص مى دهد، همچنان كه در جاى ديگر فرمود: و
((نفس و ما سويها فالهمها فجورها و تقويها)) و از اين آيه شريفه وسيعتر و عمومى تر آيه زير است كه مى فرمايد: ((فاقم وجهك للدين حنيفا فطرت اللّه التى فطر الناس عليها لا تبديل لخلق اللّه ذلك الدين القيم )) و فطرت خداى را حاكم بر تمامى خلائق مى داند، نه تنها بر انسان .
قسم دوم هدايت كلامى و زبانى است : كه از طريق دعوت انجام مى شود، يعنى خداى تعالى انبيايى را مبعوث ، و رسلى را ارسال ، و كتبى را انزال ، و شرايعى را تشريع مى كند،

 


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 197
 

 

و به اين وسيله پيش پاى بشر را در زندگيش روشن ، و سعادت و شقاوتش را بيان مى كند، و اين دعوت به طور مدام در بين بشر جريان داشته ، و به وسيله دعوت فطرت تاءييد مى شده ، همچنان كه فرمود: ((انا اوحينا اليك كما اوحينا الى نوح و النبيين من بعده ... رسلا مبشرين و منذرين لئلا يكون للناس على اللّه حجه بعد الرسل )).
و بين اين دو هدايت فرق هايى است ، يكى اين است كه هدايت فطرى عمومى است و به همه مى رسد، احدى از انسانها نيست كه از اين عموميت مستثنى باشد، براى اينكه هدايت فطرى لازمه خلقت بشر است ، و در همه افراد در آغاز خل قتشان بالسويه موجود است ، چيزى كه هست بسا مى شود به خاطر عواملى ، ضعيف و در بعضى در نهايت بى اثر مى گردد، و آن عوامل امورى است كه نمى گذارد انسان متوجه شود به اينكه عقل و فطرتش او را به چه مى خواند، و يا اگر چنين شواغل و موانعى در كار نيست ، و دعوت عقل و فطرتش را خوب مى فهمد، ليكن ملكات زشتى كه (در اثر تكرار گناه ) در دلش رسوخ يافته نمى گذارد دعوت فطرت را اجابت كند، از قبيل ملكه عناد، لجاجت و نظائر آن ، كه خداى تعالى در آيه زير جامع همه آنها را هواى نفس معرفى نموده ، فرموده :
((افرايت من اتخذ الهه هويه و اضله اللّه على علم و ختم على سمعه و قلبه و جعل على بصره غشاوه فمن يهديه من بعد الله )) و هدايتى كه در اين آيه از هواپرستان نفى شده هدايت به معناى ايصال به مطلوب است ، نه هدايت به معناى ارائه طريق .
خلاصه مى خواهد بفرمايد: ما او را به مطلوبش نمى رسانيم ، نه اينكه هدايت نمى كنيم ، چون دنباله آيه آمده :
((و اضله اللّه على علم )).
و اما هدايت زبانى كه دعوت دينى متضمن آن است ، چيزى نيست كه خداى تعالى از كسى دريغ بدارد، اين هدايت بايد به جامعه برسد و در معرض و دسترس عقل ها قرار گيرد، تا هر كس كه حق را بر باطل مقدم مى دارد دسترسى به آن هدايت داشته باشد، و اما اين كه اين هدايت به تك تك افراد جامعه برسد، چه بسا فراهم نشود، چون بسا مى شود علل و اسبابى كه وسيله ابلاغ اين هدايت به تك تك افراد است ، در پاره اى جوامع و يا پاره اى زمانها و يا پاره اى اشخاص مساعدت نكند، چون معمولا هيچ انسانى چيزى را بى واسطه يا با واسطه از تمامى افراد بشر نمى خواهد، و اگر بخواهد نمى تواند خواسته خود را به تمام افراد بشر برساند.

 


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 198
 

 

بيان اينكه فطرت و خلقت آدمى شاهد بر حقّ و واجب الاتّباع بودن دعوت تشريعى الهىاست
آيه شريفه
((و ان من امه الا خلا فيها نذير))، به معناى اول و آيه ((لتنذر قوما ما انذر اباوهم فهم غافلون )) به معناى دوم اشاره دارد. پس همين كه دعوت انبيا به آدمى برسد، و به طورى برسد كه حق برايش ‍ روشن گردد، حجت خدا بر او تمام مى شود، و كسى كه اين دعوت به وى نرسد، و يا اگر رسيد آنطور واضح كه حق برايش منكشف شده باشد نرسيده ، چنين كسى را خداى تعالى مورد فضل خود قرار داده ، او را مستضعف خوانده در باره آنان فرموده : ((الا المستضعفين من الرجال و النساء و الولدان لا يستطيعون حيله و لا يهتدون سبيلا)).
و يكى از ادله اى كه دلالت مى كند بر اينكه دعوت الهى كه همان هدايت به سبيل است حق و واجب الاتباع بر انسان است ، اين است كه فطرت انسان بدان حكم مى كند، و خلقتش مجهز به جهازى است كه آن جهاز نيز آدمى را به سوى آن سبيل كه همان اعتقاد حق و عمل صالح است دعوت مى كند، و علاوه بر اين در خارج هم اين دعوت از طريق نبوت و رسالت صورت گرفته ، و معلوم است كه سعادت هر موجودى و كمال وجودش در آثار و اعمالى است كه مناسب با ذات او و سازگار با ادوات و قوايى باشد كه مجهز به آن است ، انسان هم از اين كليت مستثنى نيست ، سعادت و كمال او نيز در پيروى دين الهى است ، كه سنت حيات فطرى او است ، سنتى كه هم عقلش بدان حكم مى كند و هم انبيا و رسولان (عليهم السلام ) به سوى آن دعوتش كرده اند.
 

إِنَّا أَعْتَدْنَا لِلْكَفِرِينَ سلَسِلا وَ أَغلَلاً وَ سعِيراً
 


كلمه
((اعتاد)) به معناى تهيه كردن است ، و كلمه ((سلاسل )) جمع سلسله است ، كه به معناى قيدى است كه دست و پاى مجرم را با آن مى بندند، و كلمه ((اغلال )) جمع ((غل )) به ضمه غين - است ، كه به گفته بعضى به معناى قيدى است كه دست و پاى مجرم را به گردنش مى بندند.

 


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 199
 

 

راغب مى گويد: بنابر اين غل در خصوص چيزى استعمال مى شود كه اعضاى مجرم در وسط آن جمع مى شود