تبليغاتX
چشمه ی سلسبیل

چشمه ی سلسبیل

۶.مزاج:
آنچه با چیز دیگر آمیخته شود.به هر یک از آن دو مزاج گفته می شود.ترکیب آمیختن آنچه آمیخته می شود.آن چیزی است که مخلوط می شود.طبیعت.این کلمه سه بار در قرآن مجید آمده است ومزج به فتح میم به معنی اختلاط و ترکیب دو چیز است با هم.اما این کلمه در قرآن مجید نیامده است."مزاج" در کلمه ی زنجبیل و تسنیم ضمن آیه آمده است.


۷.کاس:
بالفتح ظرفی را گویند که در آن نوشیدنی باشد.راغب گفته اطلاق این لفظ بر ظرف تنها و مشروب تنها هم صحیح است.ضمن آیه دز کلمه ی "دهاقا" و زنجبیل آمده است.این کلمه شش بار در قرآن مجید آمده است.ثعالبی گفته کاس گفته نمی شود مگر موقعی که در آن شراب باشد.

۸.قواریر:
جمع قاروره است به معنی آبگینه ،شیشه، بلور.

۹.قطوف:
بالضم به معنی بارهای درخت.میوه ها خوشه های انگور.مفرد آن قطف:بریدن و چیدن
قطوفها دانیه:حاقه/23 در بهشت برین که میوه های آن همیشه در دسترس است و نیز در سوره ی انسان/14

۱۰.قمطریر:
سخت دشوار بسیار سخت.ابوعبیده و مبرد گفته اند به معنای صعب و شدید است.انا نخاف من ربنا یوما عبوسا قمطریرا.انسان/10.تنها در این سوره آمده است.ما از قهر پروردگار خود در روزیکه از رنج و سختی آن رخسار خلق درهم و غمگین است می ترسیم.ابن عباس گفته در این روز که روز قیامت است عبوسی کافران به حدی برسد که قطرات عرق از میان چشمان آنها چون قطران جاری شود.در کشاف مذکور است که وصف یوم به عبوس مجاز است به دو طریق یکی آنکه موصوف است به صفت اهل آن که اشقیا هستند.دوم آنکه مشبه است در شدت ضرر و هول به اسد عبوس یا شجاع باسل.

منبع:

فرهنگ لغات قرآن-دکتر محمد قریب


 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 12:56  توسط الهه آرانیـان،سیده فاطمه سعادت دار  | 



برترین شراب طهور بهشتی است که مقّربان به طور خالص آن را می نوشند ولی برای ابرار مقداری از آن را با"رحیق مختوم"مطففین/25.که نوع دیگری از شراب طهور بهشتی است می آمیزند!

در اینجا که چرا این شراب یا این چشمه "تسنیم" نامیده شده است(با توجّه به اینکه تسنیم از نظر لغت به معنی چشمه ای است که از بالا به پایین فرو می ریزد)بعضی گفته اند به خاطر آن است که این چشمه ی مخصوص در طبقات بالای بهشت قرار دارد و بعضی دیگر گفته اند شرابی است که از آسمان بهشت فرو می ریزد.
در حقیقت شرابهای بهشتی انواعی دارد:بعضی در نهرها جاریست که در آیات متعددی از قرآن به آن اشاره شده است.و بعضی در ظرفهای دربسته مهر شده است و از همه مهمتر شرابیست که از آسمان بهشت و یا طبقات بالای آن فرو می ریزد و این همان شراب"تسنیم"است که هیچ یک از نوشیدنیهای بهشتی به پای آن نمی رسد و طبعا تاثیری که در روح و جان بهشتیان می گذارد از همه عالیتر و پرجاذبه تر و عمیق تر است و نشئه ی روحانی حاصل از آن غیر قابل توصیف است.

البته باید این حقیقت گفته شود که اینها همه شبحی است که از دور دیده شود وگرنه توصیف نعمتهای گرانقدر و بی نظیر بهشتی با هیچ زبان و قلمی ممکن نیست و حتی به گفته ی خود قرآن از فکر هیچ کس نمی گذرد:فلا تعلم نفس ما اخفی لهم من قرّة العین جزا بما کانوا یعلمون.
"هیچ کس نمی داند و در محیط فکرش نمی گنجد که پاداش نیکوکاریش چه نعمت و لذتهای بی نهایت که روشنی بخش دل و دیده است در عالم غیب بر او ذخیره شده!و چه نشاط و خوشیها در بهشت ابد بر او مهیّا شده است"سجده/17(ج26/279.278)

منـبـع:
فرهنگ تفسـیر لغات قـرآن

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 0:2  توسط الهه آرانیـان،سیده فاطمه سعادت دار  | 

معاشر الناس هذا علی انصرکم لی و احقکم بی و اقربک الی و اعزکم الی و الله عزوجل و انا عنه راضیان و مانزلت رضا فی القرـن الا فیه و لا خاطب الله الذین آمنوا الا بدایه و لا نزلت آیه مدح فی القرآن الا فیه و لا شهد الله یالجنته فی هل اتی علی الانسان الا له و لا انزلها فی سواه و لا مدح بها غیره.

 

 

 

 

 هان مردمان! اين على ياورترين، سزاوارترين و نزديك‏ترين و عزيزترين شما نسبت به من است خداوند عزّوجلّ و من از او خشنوديم. آيه رضايتى در قرآن نيست مگر اينکه درباره اوست و خدا هرگاه ايمان‏آوردگان را خطابى نموده به او آغاز كرده و ایه ی ستایشی نازل نگشته مگر درباره ی او و خداوند در سوره ی هل اتی گواهی را بربهشت رفتن نداده است مگر برای او و آن را در حق غیر او نازل نکرده است و به آن جز او را نستوده است.

 

 

O people! This is Ali, who has been my greatest aid, the most worthy of you before me, the closest in relation with me, and the dearest to me amongst you (all). Both Allah, the mighty and the majestic, and I are pleased with him. No verse [in the Quran] has been sent down expressing (Allah’s) pleasure except that (in its absolute sense) it is about him, nor has Allah addressed with honor “those who believe” but that He meant him first, nor has any verse of praise been revealed in the Quran but that it is in his honor, nor did Allah testify Paradise in (the chapter starting with) “Has not passed over man a
long period of time”1 but for him, nor did He reveal it for other than him, nor did He mean to praise by it save him

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 4:40  توسط الهه آرانیـان،سیده فاطمه سعادت دار  | 

 

حضرت امام حسن مجتبی علیه السلام فرمود:
به خدا سوگند، هر جا در قرآن نامی از « ابرار » آمده است، خداوند جز علی بن ابیطالب و فاطمه و من و حسین را اراده نکرده است؛ چرا که ما و پدران و مادرانمان ابرار هستیم؛ دل‌های ما در طاعت و نیکی اوج گرفته است و از دنیا بیزار است؛ ما خدا را در همه اوامرش فرمان بردیم، به وحدانیت او ایمان آوردیم و پیامبرش را تصدیق کردیم

آیاتی که در آن کلمه « ابرار » آمده است:
«
ربنا فاغفرلنا ذنوبنا و کفرعنا سیئاتنا و توقنا مع الابرار » سوره آل عمران، آیه 193.
«
نزلاً من عندالله و ما عندالله خیر الابرار »؛ سوره آل عمران، آیه 198.
«
ان الابرار یشربون من کاس کان مزاجها کافور »؛ سوره انسان، آیه 5.
«
ان الابرار لفی نعیم و ان الفجار لفی حجیم »؛ سوره انفطار، آیه 13.
«
کلا ان الکتاب الابرار لفی علیین »؛ سوره مطففین، آیه 18.
«
ان الابرار لفی نعیم علی الارائک ینظرون »؛ سوره مطففین، آیه 22

امام محمد باقر علیه السلام
فرمود:
آیات « کلا انٌ کتاب الابرار لفی علیین و ما ادرایک ما علییون کتاب مرقوم یشهده المقربون »؛ (سوره مطففین، آیات 18-20)؛ ( نه چنین است، کارنامه نیکان در علیین است و تو چه دانی که علیین چیست؟ کارنامه ای است نگاشته که مقربان درگاه خداوند گواه آن هستند ) درباره رسول الله و علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام نازل شده است و منظور از ابرار، آنها هستند.

منابع:
بحار الانوار، ج 24، ص 2، حدیث 9 - مناقب آل ابی طالب، ج 3، ص 170
بحار الانوار، ج 24، ص 3، حدیث 10 - مناقب آل ابی طالب، ج 3، ص 171

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 9:3  توسط الهه آرانیـان،سیده فاطمه سعادت دار  | 

 

أحمد بن أبى عبدالله البرقى عن أبيه عن معمّر بن خلّاد عن أبى الحسن الرضا عليه السلام

فى قول الله عزّوجلّ (و يطعمون الطعام علي حبّه مسكيناً ) قال: قلت: حبّ الله، أو حبّ الطّعام؟

قال: حبّ الطعام .

دهر / 8. المحاسن 397 .

احمد بن ابي عبداللّه برقي، از پدرش، از معمّر بن خلاّد روايت كرده است كه گفت: از ابوالحسن الرضا(ع) درباره آيه (و غذا را با اينكه آن را دوست دارند به مسكين اطعام مي كنند) سؤال‏ كردم: مقصود از (آن را دوست دارند) خدا را دوست دارند يا غذا را؟ فرمود: يعني غذا را.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 9:9  توسط الهه آرانیـان،سیده فاطمه سعادت دار  | 

 

                                                TinyPic image

4.زنجبیل

کمابیش همه ی ریشه شناسان پارسی بودن آن را پذیرفته اند.جفری زبان سریانی را میانجی درآمدن کلمه به تازی دانسته است و آن را کلمه ای کهن می داند.ریخت نخست این کلمه در پهلوی به نگرش جفریrβsingaبوده است.ولی دکتر فریدون بدره ای در پیش گفتار کتاب جفری یادآوری می کند که rβsingiبا روی های ارمنی و یونانی کلمه هماهنگ تر است.از سوی دیگر به نظر می رسد که یک روی دیگر کلمه به ریخت rβsinga که به rβzingaدگرگون شده است.گویا روی یونانی sιρεβιγγιζمیانجی این دگرگونی بوده است.

 

 

 

5.کافور

این کلمه از زبانهای ایرانی به یونانی سریانی و آرامی و ... راه یافته است و در تازی به ریختهای کافور قافور قفور به کار رفته است.در پهلوی این کلمه به ریختkpr به کار رفته است.

اگرچه در جامعه های کهن تازی نیز این کلمه پیدا می شود ولی گویا آنچنان در میان تازیان این ماده شناخته نبوده است.آن چنان که بلاذری می گوید تازیان به هنگام گشودن مداین انبارهای کافور را انبار نمک پنداشته بودند!

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 17:19  توسط الهه آرانیـان،سیده فاطمه سعادت دار  | 

 

                                           TinyPic image 

1.استبرق

 

طبرسی در مجمع البیان گوید کلمه ی استبرق فارسی است و اصل آن "استبره" است.(جلد ششم/دیمه ی 267)

آرتور جفری نیز در نسک خود ریشه ی آن را پارسی می داند که واکه ی "ک" در استبرک پارسی میانه به "ق" گوهریده و در تازی به ریخت "استبرق" در آمده است.

 

2.سندس

 

از گذشته این کلمه را کلمه ای ناتازی می دانستند و از آنجایی که در یک آیه از قرآن با "استبرق" آمده است آن را کلمه ای ایرانی می دانستند.ریشه ی این کلمه بر بسیاری از دانشمندان شناخته شده نبود.ولی تحقیقات نو نشان می دهد که در یک نوشته ی سغدی میانه هم آمده است و به گاس(=احتمال) بالاریخت پارتی آبشخور ریخت قرآنی بوده است.این کلمه به ریختsndws در یک نوشته ی سغدی آمده است.

 

3.زمهریر

محمد معین در اینباره چنین می نگارد:زمهریر ترکیب شده از "زم"(ریشه پهلوی zam و به معنی سرد)+هزیر.زم در کلمه های زمستان زامیاد و زمین هم به کار رفته است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 9:58  توسط الهه آرانیـان،سیده فاطمه سعادت دار  | 

                               

 

 

                                TinyPic image

 

یکی از مباحث محوری سوره ی دهر مشیت الهی بوده که در قرآن اراده

 

و مشتقاتش ۱۴۷ مورد ذکر شده است.

 

و همچنین شاء و مشتقاتش نیز 227 مورد ذکر شده است. برای

 

بررسی آیات نیز به سوره انسان آیه 29 و 30 مراجعه می کنیم که در

 

تفسیر المیزان چنین آمده است:« که آن امری که انسان می تواند اراده

 

اش کند، و زمام اختیار وی بدست آن است، هرگز تحقق نمی یابد مگر

 

آنکه بخواهد یعنی خدا بخواهد که انسان آنرا بخواهد، خلاصه اراده انسان

 

را اراده کرده باشد، که اگر خدا بخواهد انسان اراده می کند و می خواهد

 

واگر او نخواهد اراده و خواستی در انسان پیدا نمی شود این آیات شریفه

 

در مقام بیان این نکته اند که کارهای اختیاری و

 

ارادی بشر هر چند بدست خود او و به اختیار اوست و لکن اختیار اوست و

 

لکن اختیار و اراده او دیگر به دست او نیست، بلکه مستند به مشیت

 

خدای سبحان است. بعضی ها گمان کرده اند که آیات در مقام افاده به

 

این معناست که هر چه را انسان اراده کند خدا هم همان را اراده کرده  و

 

این خطایی است فاحش چون لازمه اش این است که در موردیکه انسان

 

اراده ای ندارد، و خدا اراده دارد، خدا از اراده اش تخلف کند و خدا بزرگتر از

 

چنین نقص و عجز است و علاوه بر اینکه اصلا این معنا با ظواهر آیات بی

 

شماری در مورد وارد شده مخالف است»(31) و در مورد مشیت الهی

 

علامه طباطبائی در ذیل همین آیه می فرماید:« در این آیه استثنایی آمده

 

که از آن بدست می آید که تحقق یافتن مشیت بنده موقوف بر خواست

 

خدای تعالی است، معلوم می شود که مشیت خدای تعالی در مشیت و

 

عمل بنده اثر دارد، به این معنا که اگر خدا بخواهد عملی از بنده سر بزند

 

نخست در او مشیت و خواست ایجاد می کند سپس مشیت خدا به

 

مشیت عبد تعلق می گیرد، نه به فعل عبد یعنی بدون واسطه به مشیت

 

عبد و باواسطه به فعل او تعلق می گیرد، پس تأثیر مشیت خدا به طوری

 

نیست که مستلزم جبردر بنده بشودو چنان هم نیست که بنده در اراده

 

خود مستقل باشد و هر کاری خواست بکند هر چند که خدا نخواسته

 

باشد.»

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 9:39  توسط الهه آرانیـان،سیده فاطمه سعادت دار  | 

خطبه بدون الف

 

کفعمی در مصباح، از هشام بن سایب کلبی و او از ابی صالح روایت می کند که: روزی جمعی از اصحاب پیغمبر بحث می نمودند در اطراف این موضوع که کدام حرف است در حروف که از همه بیشتر در کلام موجود است؟ معلوم شد حرف الف از همه بیشتر است و هیچکس نمی تواند کلامی بگوید که الف در آن نباشد.حضرت امیرالمؤمنین (علیه السّلام) حضور داشتند. بدون تأمّل و فی البداهه خطبه ای فرمودند. چنانکه عقلها حیران ماند و نام این خطبه را مونقه گذاشتند؛ یعنی در حسن و نیکویی و بلاغت، شگفت آور است. فرمودند.

 

حَمِدتُ مَن عَظُمَت مِنَّتُهُ، وَ سَبَغَت نِعمَتُهُ، وَ سَبَقَت رَحمَتُهُ، وَ تَمَّت کَلِمَتُهُ، وَ نَفَذَت مَشیَّتُهُ، وَ

 بَلَغَت حُجَّتُهُ، و عَدَلَت قَضیَّتُهُ، وَ حَمِدتُ حَمَدَ مُقِرٍّ بِرُبوبیَّتِهِ، مُتَخَضِّعٍ لِعُبودیَّتِهِ، مُتَنَصِّلٍ مِن

خَطیئتِهِ، مُعتَرِفٍ بِتَوحیَدِهِ، مُستَعیذٍ مِن وَعیدِهِ، مُؤَمِّلٍ مِن رَبِّهِ مَغفِرَةً تُنجیهِ، یَومَ یُشغَلُ عَن

فَصیلَتِهِ وَ بَنیهِ، وَ نَستَعینُهُ، وَ نَستَرشِدُهُ، وَ نُؤمِنُ بِهِ، وَ نَتَوَکَّلُ عَلَیهِ، وَ شَهِدتُ لَهُ بِضَمیرٍ

مُخلِصٍ موقِنٍ، وَ فَرَّدَتُهُ تَفریدَ مُؤمِنٍ مُتقِنٍ، وَ وَحَّدَتُهُ تَوحیدَ عَبدٍ مُذعِنٍ لَیسَ لَهُ شَریکٌ فی

مُلکِهِ، وَ لَم یَکُن لَهُ وَلیٌّ فی صُنعِهِ، جَلَّ عَن مُشیرٍ وَ وَزیرٍ، وَ تَنَزَّهَ عَن مِثلٍ وَ نَظیرٍ، عَلِمَ

فَسَتَرَ، وَ بَطَنَ فَخَبَرَ، وَ مَلَکَ، فَقَهَرَ، وَعُصیَ فَغَفَرَ، وَ عُبِدَ فَشَکَرَ، وَ حَکَمَ فَعَدَلَ، وَ تَکَرَّمَ وَ

تَفَضَّلَ، لَم یَزَل وَ لَم یَزولَ، وَ لیسَ کَمِثلِهِ شَیءٌ، وَهُوَ قَبلَ کُلِّ شَیءٍ وَ بَعدَ کُلِّ شَیءٍ، رَبٌّ

مُتَفَرِّدٌ بِعِزَّتِهِ، مَتَمَلِّکٌ بِقُوَّتِهِ، مُتَقَدِّسٌ بِعُلُوِّهِ، مُتَکَبِّرٌ بِسُمُوِّهِ لَیسَ یُدرِکُهُ بَصَرٌ، وَ لَم یُحِط بِهِ

نَظَرٌ، قَویٌ، مَنیعٌ، بَصیرٌ، سَمیعٌ، علیٌّ، حَکیمٌ، رَئوفٌ، رَحیمٌ، عَزیزٌ، عَلیمٌ، عَجَزَ فی وَصفِهِ

مَن یَصِفُهُ، وَ ضَلَّ فی نَعتِهِ مَن یَعرِفُهُ، قَرُبَ فَبَعُدَ، وَ بَعُدَ فَقَرُبَ، یُجیبُ دَعوَةَ مَن یَدعوهُ، وَ

یَرزُقُ عَبدَهُ وَ یَحبوهُ، ذو لُطفٍ خَفیٍّ، وَ بَطشٍ قَویٍّ، وَ رَحمَةٍ موسِعَةٍ، وَ عُقوبَةٍ موجِعَةٍ،

رَحمَتُهُ جَنَّةٌ عَریضَةٌ مونِقَةٌ، وَ عُقوبَتُهُ حَجیمٌ مؤصَدَةٌ موبِقَةٌ، وَ شَهِدتُ بِبَعثِ مُحَمَّدٍ عَبدِهِ وَ

رَسولِهِ صَفیِّهِ وَ حَبیبِهِ وَ خَلیلِهِ، بَعَثَهُ فی خَیرِ عَصرٍ، وَ حینَ فَترَةٍ، وَ کُفرٍ، رَحمَةً لِعَبیدِهِ، وَ

مِنَّةً لِمَزیدِهِ، خَتَمَ بِهِ نُبُوَّتَهُ، وَ قَوّی بِهِ حُجَّتَهُ، فَوَعَظَ، وَ نَصَحَ، وَ بَلَّغَ، وَ کَدَحَ، رَؤفٌ بِکُلِّ

مُؤمِنٍ، رَحیمٌ، ولیٌّ، سَخیٌّ، ذَکیٌّ، رَضیٌّ، عَلَیهِ رَحمَةٌ، وَ تَسلیمٌ، وَ بَرَکَةٌ، وَ تَعظیمٌ، وَ تَکریمٌ

مِن رَبٍّ غَفورٍ رَحیمٍ، قَریبٍ مُجیبٍ، وَصیَّتُکُم مَعشَرَ مَن حَضَرَنی، بِتَقوی رَبِّکُم، وَ ذَکَّرتُکُم

بِسُنَّةِ نَبیِّکُم، فَعَلَیکُم بِرَهبَةٍ تُسَکِّنُ قُلوبَکُم، وَ خَشیَةٍ تَذری دُموعَکُم، وَ تَقیَّةٍ تُنجیکُم یَومَ

یُذهِلُکُم، وَ تُبلیکُم یَومَ یَفوزُ فیهِ مَن ثَقُلَ وَزنَ حَسَنَتِهِ، وَ خَفَّ وَزنَ سَیِّئَتِهِ، وَ لتَکُن مَسئَلَتُکُم

مَسئَلَةَ ذُلٍّ، وَ خُضوعٍ، وَ شُکرٍ، وَ خُشوعٍ، وَ تَوبَةٍ، وَ نَزوعٍ، وَ نَدَمٍ وَ رُجوعٍ، وَ لیَغتَنِم کُلُّ

مُغتَنَمٍ مِنکُم، صِحَّتَهُ قَبلَ سُقمِهِ، وَ شَیبَتَهُ قَبلَ هِرَمِهِ، وَ سِعَتَهُ قَبلَ عَدَمِهِ، وَ خَلوَتَهُ قَبلَ شُغلِهِ، وَ

حَضَرَهُ قَبلَ سَفَرِهِ، قَبلَ هُوَ یَکبُرُ، وَ یَهرَمُ، وَیَمرَضُ، وَ یَسقَمُ، وَ یُمِلُّهُ طَبیبُهُ، وَ یُعرِضُ عَنهُ

جَیِبُهُ، وَ یَتَغَیَّرَ عَقلُهُ، وَ لیَقطِعُ عُمرُهُ، ثُمَّ قیلَ هُوَ مَوَعوکَ، وَ جِسمُهُ مَنهوکٌ، قَد جَدَّ فی نَزعٍ

شَدیدٍ، وَ حَضَرَهُ کُلُّ قریبٍ وَ بَعیدٍ، فَشَخَصَ بِبَصَرِهِ، وَ طَمَحَ بِنَظَرِهِ، وَ رَشَحَ جَبینُهُ، وَ سَکَنَ

حَنینُهُ، وَ جُذِبَت نَفسُهُ، وَ نُکِبَت عِرسُهُ، وَ حُفِرَ رَمسُهُ، وَ یُتِمَّ مِنهُ وُلدُهُ، وَ تَفَرَقَ عَنهُ عَدَدُهُ، وَ

قُسِّمَ جَمعُهُ، وَ ذَهَبَ بَصَرُهُ وَ سَمعُهُ، وَ کُفِّنَ، وَ مُدِّدَ، وَ وُجِّهَ، وَ جُرِّدَ، وَ غُسِّلَ، وَ عُرِیَ، وَ

نُشِفَ، وَ سُجِیَ، وَ بُسِطَ لَهُ، وَ نُشِرَ عَلَیهِ کَفَنُهُ، وَ شُدَّ مِنهُ ذَقَنُهُ، وَ قُمِّصَ، وَ عُمِّمَ، وَ لُفَّ، وَ

وُدِعَّ، وَ سُلِّمَ، وَ حُمَلِ فَوقَ سَریرٍ، وَ صُلِّیَ عَلَیهِ بِتَکبیرٍ، وَ نُقِلَ مِن دورٍ مُزَخرَفَةٍ، وَ قُصورٍ

مُشَیَّدَةٍ، وَ حَجُرٍ مُنَضَّدَةٍ، فَجُعِلَ فی ضَریحٍ مَلحودَةٍ، ضَیِّقٍ مَرصوصٍ بِلبنٍ، مَنضودٍ، مُسَقَّفٍ

بِجُلمودٍ، وَ هیلَ عَلیهِ حَفَرُهُ، وَ حُثِیَ عَلیهِ مَدَرُهُ، فَتَحَقَّقَ حَذَرُهُ، وَ نُسِیَ خَبَرُهُ وَ رَجَعَ عَنهُ

وَلیُّهُ، وَ نَدیمُهُ، وَ نَسیبُهُ، وَ حَمیمُهُ، وَ تَبَدَّلَ بِهِ قرینُهُ، وَ حَبیبُهُ، وَ صَفیُّهُ، وَ نَدیمُهُ فَهُوَ حَشوُ

قَبرٍ، وَ رَهینُ قَفرٍ، یَسعی فی جِسمِهِ دودُ قَبرِهِ وَ یَسیلُ صَدیدُهُ مِن مِنخَرِهِ، یُسحَقُ ثَوبُهُ وَ

لَحمُهُ، وَ یُنشَفُ دَمُهُ، وَ یُدَقُّ عَظمُهُ، حَتّی یَومَ حَشرِهِ، فَیُنشَرُ مِن قَبرِهِ، وَ یُنفَخُ فِی الصّورِ، وَ

یُدعی لِحَشرٍ وَ نُشورٍ، فَثَمَّ بُعثِرَت قُبورٌ، وَ حُصِّلَت صُدورٌ، وَ جیء بِکُلِّ نَبیٍّ، وَ صِدّیقٍ، وَ

شَهیدٍ، وَ مِنطیقٍ، وَ تَوَلّی لِفَصلِ حُکمِهِ رَبٌّ قدیرٌ، بِعَبیدِهِ خَبیرٌ وَ بَصیرٌ، فَکَم مِن زَفرَةٍ

تُضنیهِ، وَ حَسرَةٍ تُنضیهِ، فی مَوقِفٍ مَهولٍ عَظیمٍ، وَ مَشهَدٍ جَلیلٍ جَسیمٍ، بَینَ یَدَی مَلِکٍ کَریمٍ،

بِکُلِّ صَغیرَةٍ وَ کَبیرَةٍ عَلیمٍٍ، حینَئِذٍ یُلجِمُهُ عَرَقُهُ، وَ یَحفِزُهُ قَلَقُهُ، عَبرَتُهُ غَیرُ مَرحومَةٍ، وَ

صَرخَتُهُ غَیرُ مَسموعَةٍ، وَ حُجَّتُهُ غَیرُ مَقبولَةٍ، وَ تَؤلُ صَحیفَتُهُ، وَ تُبَیَّنُ جَریرَتُهُ، وَ نَطَقَ کُلُّ

عُضوٍ مِنهُ بِسوءِ عَمَلِهِ وَ شَهِدَ عَینُهُ بِنَظَرِهِ وَ یَدُهُ بِبَطشِهِ وَ رِجلُهُ بِخَطوِهِ وَ جِلدُهُ بِمَسِّهِ وَ فَرجُهُ

بِلَمسِهِ وَ یُهَدِّدَهُ مُنکَرٌ وَ نَکیرٌ وَ کَشَفَ عَنهُ بَصیرٌ فَسُلسِلَ جیدُهُ وَ غُلَّت یَدُهُ وَ سیقَ یُسحَبُ

وَحدَهُ فَوَرَدَ جَهَنَّمَ بِکَربٍ شَدیدٍ وَ ظَلَّ یُعَذَّبُ فی جَحیمٍ وَ یُسقی شَربَةٌ مِن حَمیمٍ تَشوی وَجهَهُ وَ

تَسلخُ جَلدَهُ یَضرِبُهُ زَبینَتُهُ بِمَقمَعٍ مِن حدیدٍ یَعودُ جِلدُهُ بَعدَ نَضجِهِ بِجلدٍ جدیدٍ یَستَغیثُ فَیُعرِضُ

عَنهُ خَزَنَةُ جَهَنَّمُ وَ یَستَصرخُ فَیَلبَثُ حُقبَهُ بِنَدَمٍ نَعوذُ بِرَبٍّ قَدیرٍ مِن شَرِّ کُلِّ مَصیرٍ وَ نَسئَلُهُ

عَفوَ مَن رَضیَ عَنهُ وَ مَغفِرَةَ مَن قَبِلَ مِنهُ فَهُوَ وَلیُّ مَسئَلَتی وَ مُنحُجِ طَلِبَتی فَمَن زُحزِحَ عَن

تَعذیبِ رَبِّهِ سَکَنَ فی جَنَّتِهِ بِقُربِهِ وَ خُلِّدَ فی قُصورِ مُشَیَّدةٍ وَ مُکِّنَ مِن حورٍ عینٍ وَ حَفَدَةٍ وَ

طیفَ عَلَیهِ بِکُئوسٍ وَ سَکَنَ حَظیرَةَ فِردَوسٍ، وَ تَقَلَّبَ فی نَعیمٍ، وَ سُقِیَ مِن تَسنیمٍ وَ شَرِبَ مِن

عَینٍ سَلسَبیلٍ، مَمزوجَةٍ بِزَنجَبیلٍ مَختومَةً بِمِسکٍ عَبیرٍ مُستَدیمٍ لِلحُبورٍ مُستَشعِرٍ لِلسّرورِ

یَشرَبُ مِن خُمورٍ فی رَوضٍ مُشرِقٍ مُغدِقٍ لَیسَ یَصدَعُ مَن شَرِبَهُ وَ لَیسَ یَنزیفُ هذِهِ مَنزِلَةُ

مَن خَشِیَ رَبَّهُ وَ حَذَّر نَفسَهُ وَ تِلکَ عُقوبَةُ مَن عَصی مُنشِئَهُ وَ سَوَّلَت لَهُ نَفسُهُ مَعصیَةَ مُبدیهِ

ذلِکَ قَولٌ فَصلٌ وَ حُکمٌ عَدلٌ خَیرُ قَصَصٍ قَصَّ وَ وَعظٍ بِهِ نَصَّ تَنزیلٌ مِن حَکیمٍ حَمیدٍ نَزَلَ

بِهِ روحُ قُدُسٍ مُبینٍ عَلی نَبیٍّ مُهتَدٍ مَکینٍ صَلَّت عَلَیهِ رُسُلٌ سَفَرَةٌ مُکَرَّمونَ بَرَرَةٌ عُذتُ بِرَبٍ

رَحیمٍ مِن شَرِّ کُلِّ رَجیمٍ فَلیَتَضَرَّع مُتَضَرِّعُکُم وَ لیَبتَهِل مُبتَهِلُکُم فَنَستَغفِرُ رَبَّ کُلِّ مَربوبِ لی

وَ لَکُم.

ستایش می کنم کسی را که منّتش عظیم است و نعمتش فراوان؛ و رحمتش (بر غضبش) پیشی گرفته است. سخن (و حکم) اوتمامیّت یافته (و قطعی است)؛ خواست او نافذ و برهانش رسا و حکمش بر عدالت است.

ستایش می کنم، به سان سپاس آن که معترف به ربوبیّتش و پر خضوع دربندگی اوست. و از گناه خویش (بریده و) کنده شده و به توحید او اقرار می نماید. و از وعید (و بیم) عذابش (به خود او) پناه می برد. و از درگاه پروردگارش امیدوار آمرزشی است که او را نجات بخشد، در روزی که (انسان را به گرفتاری خویش مشغول و) از بستگان و فرزندانش غافل می سازد.

از او یاری و هدایت می جوییم و به او ایمان داریم و بر او توکّل می کنیم. از ضمیری با اخلاص و یقین، برای او (به توحید) گواهی می دهم و او را به یکتایی می شناسم. یکتا شناسی فردی مؤمن و استوار (در یقین). و او را یگانه می شمارم، یگانه دانستن بنده ای خاضع. نه در پادشاهی خود شریکی دارد و نه درآفرینشش یاوری. برتر از آن است که مشاور و وزیری داشته باشد و منزّه است از داشتن همانند و نظیری. (بر کردارها) آگاهی یافت و پوشیده داشت. و از نهان امور مطّلع گردید و بدان آگاه است و اقتدار و چیرگی دارد. نافرمانی گشت و آمرزید، طاعت و بندگی اش نمودند و او شکرگزاری نمود. فرمان روایی کرد و عدالت گسترد؛ و برتر از شائبه ی هر نقص و عیبی است و (آنچه شایسته ی هر چیزی بود، به او) عطا فرمود. همیشه بوده و هست و هیچ گاه زوال نمی یابد. و چیزی همانندش نیست. و او پیش از هر چیزی است و پس از هر چیزی. پروردگاری است که به عزّتش یگانه و به قدرت خویش پادشاه (و مقتدر). و به برتری شأنش پاک (و منزّه) است. و به علوّ مقامش (به حق) خود را بزرگ می شمارد. دیده ای او را نمی بیند و نگرشی (در معرفت) بر او احاطه پیدا نمی کند. قوی و مقتدر و بینا و شنوا و برتر و حکیم و رؤوف و مهربان و عزّتمند و داناست. هر آن که به توصیف او برآید، در وصفش حیران ماند. (به آفریدگان) نزدیک است و (در رفعت مقام، از آنان) دور است. (به علوّ شأنش از آنان) دور است و (به آنان) نزدیک است، و دعای کسی را که او را بخواند، اجابت می کند. و به بنده اش روزی می دهد و بدو عطا می فرماید. دارای لطفی است پنهان و قهری قوی و رحمتی گسترده و کیفری دردناک. رحمتش بهشتی پهناور و زیبباست و کیفرش جهنمی در بسته و هلاکت بار.

و گواهی می دهم به بعثت محمّد صلّی الله علیه و آله، بنده و فرستاده و برگزیده و حبیب و خلیلش که او را –در بهترین (و ضروری ترین) برهه و در دوران گسیختگی (وحی) و کفر- به عنوان رحمتی برای بندگان خود و نعمتی برجسته از نعمتهای فراوان خویش مبعوث فرمود. خداوند کار (برانگیختن پیامبران به) پیامبری (از جانب) خود را به وسیله او به پایان رسانید و برهان خویش را با وی قوّت بخشید و آن بزرگوار نیز موعظه فرمود و خیرخواهی نمود و به سختی کوشید، نسبت به هر مؤمنی رؤوف و مهربان بود. سروری بخشنده و پاک گهر و راضی (به قضا و حکم حق) بود. رحمت و سلام و برکت و تعظیم و تکریمی (ویژه و فراوان) از سوی پروردگاری آمرزنده و مهربان و نزدیک و اجابت کننده، بر او باد.

ای گروهی که نزدم حاضرید؛ شما را به تقوای پروردگارتان سفارش می کنم و به شیوه پیامبرتان یادآوری می نمایم. پس بر شما باد به ترسی که در دلهایتان جای گیرد و هراسی که اشکتان را جاری کند و تقوایی که نجاتتان بخشد، در روزی که هر که وزن نیکی اش سنگین و وزن کار بدش سبک باشد، رستگار شود. درخواست شما (از پروردگارتان) درخواستی توأم با ذلّت و افتادگی و شکرگزاری و فروتنی و توبه و کنده شدن (از گناه) و پشیمانی و بازگشت (به طاعت) باشد.

هر کدامتان که غنیمت شمار (فرصت) است، عافیتش را پیش از بیماری و پیری اش را پیش از تهی دستی و فراغتش را پیش از (گرفتاری و) مشغولیت و زمان حضورش را پیش از کوچ، غنیمت بشمارد. پیش از آن که پیر شود و گرفتار بیماری و ناخوشی گردد و (به حالی افتد که) طبیبش از او ملول شود و (نزدیکترین) دوستش نیز از او روی گرداند و عقلش تباه گردد و رشته عمرش بگسلد. آن گاه گفته شود که فلانی به سختی بیمار است و تنش به شدّت نحیف شده و در بستر احتضاری سخت افتاده است. و هر خویش و بیگانه ای (به عیادت و وداع) به بالینش آمده است. پس دیده اش را با خیرگی به بالا افکنده، نگاهش را بدان سو دوخته، پیشانی اش عرق کرده، ناله های دردآلودش آرام شده و جانش گرفته شد.

(در چنین حالی می بینی که) تیره بختی به همسرش روی آورده، گورش را کندند و فرزندانش بی سرپرست ماندند و نفراتش از دور او پراکنده شدند و آنچه جمع آوری کرده بود، تقسیم شده و بینایی و شنوایی اش از بین رفته است. (هم اکنون می بینی) رویش پوشانده، دست و پایش کشیده، رو به قبله اش کشیده اند و برهنه اش نموده، غسلش داده اند؛ (از هر جامه و پیرایه ای) عاری اش داشته، خشکش نموده اند و پارچه ای بر او افکنده و بر او کشیده اند و آماده اش نموده، (قطعه دیگر) کفنش را نیز بر او افکنده اند، (به گونه ای که) از آن کفن چانه اش را بسته، پیراهن وعمامه هم برایش قرار داده، در لفافش پیچیده اند و (نزدیکان) با او وداع نموده، بدرودش گفتند. (اینک می نگری) بر تابوتش حمل نمودند و با تکبیر بر او نماز گزارند و از خانه های پر زرق و برق و قصرهای مجلّل، با اتاقهای منظّم و پی در پی، منتقل شده است. در گوری که برایش کنده اند، گذاشته شد. گوری که تنگ است و با خشتهای محکم چیده شده و سقفش با تخته سنگهایی پوشیده شده است و خاک قبرش را بر او ریخته، کلوخ بر او پاشیدند. پس آنچه که از آن هراسان بود، واقع شد و خبرش به فراموشی سپرده شد و (کسانی که) یار و همنشین و خویشاوند و دوست (او بودند)، از وی برگشتند و تنهایش گذاشتند و همدم و رفیق و یار و ندیمش، کسانی دیگر به جای او برگزیدند.

(اکنون) درون قبری قرار گرفته و به مکان تنها و خلوتی سپرده شده. کرمهای قبر در بدنش می دوند و خون و چرک از بینی اش روان است و جامه و بدنش فرسوده می شوند، خونش می خشکد و استخوانش فرسوده می شود. (و بدین گونه است) تا روز حشر او؛ که از قبرش برانگیخته شود و در صور دمیده شود و برای حشر و نشر فرایش خوانند. پس آنجاست که قبور، زیر و رو می گردند و آنچه در سینه هاست، بیرون کشیده (و هویدا) می شوند و هر پیامبر و صدیق و شهید سخنوری (که مجاز به تکلّم است)، آورده می شوند. داوری قاطع آن روز را پروردگاری به عهده دارد که مقتدر بر بندگانش وآگاه و بینا (به حالشان) است. پس بسا ناله هایی که او را رنجور و زمین گیر و حسرتی که فرسوده و نحیفش می گرداند. در جایگاهی هولناک و عظیم و مجتمعی بزرگ و وسیع، در مقابل پادشاهی بزرگوار که به هر کار کوچک و بزرگی داناست. در آن هنگام عرقش تا به دهان می رسد و اضطراب و ناراحتی اش، آرامش او را می رباید. اشکش مایه ترحّم بر وی نمی شود و ناله اش شنیده (و بدان توجّه) نمی گردد. و دلیل (و عذر) او پذیرفته نخواهد بود. نامه عملش به سویش باز می گردد (و به وی سپرده می شود) و بدی کردارش (بر او و دیگران) بیان می شود. هر عضوی از او به بدی کارش گواهی می دهد. چشمش به نگاه او (به حرام)  و دستش به سخت گیری (نامورد) او و پایش به گام برداشتن (به سوی حرام)، پوستش به لمس (نامشروع) و شرمگاهش به تماس (به حرام) گواهی می دهند. فرشتگان نکیر و منکر او را (به عذاب وحشتناک) تهدید می کنند و (خداوند) بینا از کارش پرده بر می دارد. پس زنجیر در گردنش افکنده، دستش با غل بسته می شود و کشان کشان و در تنهایی رانده می شود. و در آتش دوزخ عذاب می گردد. و شربتی از آب داغ به وی نوشانیده می شود که چهره اش پخته و پوستش را می کند. فرشته مأمور (عذاب او) به سوی آتش می راندش، او را با گرزی آهنین می زند، (پیوسته) پوستش پس از پخته شدن، به پوستی جدید بر می گردد (و تبدیل می شود). و فریاد استمداد برمی آورد، ولی مأموران جهنم از او روی بر می گردانند. و فریاد سر می دهد و با ندامت دوران طولانی اش را در جهنم می ماند.

به پروردگار توانا پناه می بریم از شرّ هر سرانجام (نا خجسته ای) و از او عفو می طلبیم به سان عفو کسانی که از آنان راضی گردید و آمرزش می جوییم همانند کسانی که (ایمان و طاعتشان را) از آنان پذیرفت. زیرا تنها اوست که کفیل خواهش و تقاضای من است.

پس هر که از عذاب پروردگارش دور گردانده شود، به قرب حضرتش در بهشت سکنا گزیند و در قصرهایی مزیّن جاودانه ماند و از حوریان زیبا و سیه چشم و خادمان (بهشتی) بهره مند می گردد. و جامهایی (مملو از خوراکی و نوشیدنی) پیرامونش می گردانند و در جایگاه منیع و ممتاز بهشت مسکن یابد و در نعمتهای سرشار به سر برد و از تسنیم ( از نوشیدنی های بهشت) بدو نوشانیده می شود و از چشمه سلسبیل آمیخته به زنجبیل، می نوشد که با مشک و عبیری سربسته شده که پیوسته نشاط آفرین و سرور انگیز است. از نوشیدنی هایی (پاکیزه) در باغی روشن، (با درختانی) پربار می نوشد که هر کس از آن بنوشد، نه دچار سردرد می شود و نه مست و مدهوش می گردد.

این جایگاه کسی است که از پروردگارش بترسد و از نفس خویش بر حذر باشد و آن (نیز) کیفر کسی است که معصیت پروردگارش نماید و نفس (شیطانی) او، نافرمانی آفریدگارش را برایش تزیین نماید.این کلامی است قاطع و انکارناپذیر و حکمی بر پایه عدل. بهترین سخنی است که (از خدا و رسول) برگرفته شده و برترین پندی است که (درقرآن) بدان تصریح شده است. از سوی پروردگار ستوده نازل شده است و روح القدس (برتر از تمامی فرشتگان و دارای پاکی) ممتاز، آن را بر پیامبری هدایت یافته و بلند منزلت فرود آورده است. درود فرستادگان بزرگوار و گرامی داشتگان شایسته (الهی) بر او باد. پناه می برم به پروردگار مهربان از شرّ هر (شیطان) رانده شده. پس باید هریک از شما (به درگاه خداوند) تذلّل نماید و (به آستانش) دعا و زاری کند تا از پروردگار هر آفریده ای، آمرزش بطلبیم برای خودم و شما. 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 11:35  توسط الهه آرانیـان،سیده فاطمه سعادت دار  | 

 

شیر خدا و ابن عم خواجه آن که یافت  

       

  تختی چو دوش خواجه تاجی چو هل اتی

 

 (عطار)

 

 

گر چه نی را تهی کنند نگذارند بی نوا  

       

 رو پی شیر و شیر گیر که علی و مرتضی

 

 نیست بودی تو قرنها بر تو خواندند هل اتی

  

 خط حق است نقش دل خط حق را مخوان خطا 

 

 (مولوی)

 

 

 کس را چه زور و زهره که وصف علی کند 

 

 جبار در مناقب او گفته هل اتی

 

 

 (سعدی-قصاید)

 

 

 جزوی است هل اتاش ز مجموعه ی کرم   

 

 حرفی است لافتی ز کتاب فتوتش

 

 (سروش)

 

 

 منــبـع:

 

 فرهنگ تلمیحات دکتر سیروس شمیسا